صفحه در حال
بارگذاري است!
لطفا کمي صبر کنيد...
|
|
|
armin_50_cent_2006@yahoo.com : براي ارتباط با ما
|
امیدوارم خوشتون بیاد نظر یادتون نره


ثبت بشه تو قسمت نظر خواهی بگه
با تشکر مدیریت وبلاگ : ارمین
............................................................................................................................
گلزار

............................................................................................................
داریوش : اینم برای اقا سینا گل که الان سنندج نیستش
........................................................................................................
Eminem:الاد
id:www.adonis_alad69@yahoo.com

...................................................................................................
rosa:amy lee
...................................................................................................
ani:anjelina july
سلام
بچهااز امروز میخوام ۱ البوم عکس تو این قسمت بزارم



روزگاري در جزيره اي دور افتاده تمام احساسها در كنار هم به خوبي و خوشي زندگي مي كردند.
خوشبختي ، پولداري ، عشق ، دانائي ، صبر ، غم ، ترس. هر كدام به روش خويش مي زيستند .
تا اينكه يك روز دانائي به همه گفت: هر چه زودتر اين جزيره را ترك كنيد زيرا به زودي آب اين جزيره را خواهد گرفت اگر بمانيد غرق مي شويد
تمام احساسها با دستپاچگي قايقهاي خود را از خانه هاي خود بيرون آوردند وتعميرشان كردند.
همه چيز از يك طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدري خراب شد كه همه به سرعت سوار قايقها شدند و پارو زنان جزيره را ترك كردند. در اين ميان عشق هم سوار قايقش بود اما به هنگام دور شدن از جزيره متوجه حيوانات جزيره شد كه همگي به كنار جزيره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمي گذاشتند كه او سوار بر قايقش شود.
عشق به سرعت برگشت و قايقش را به همه حيوانات و وحشت زنداني شده سپرد.
آنها همگي سوار شدند و ديگر جائي براي عشق نماند. قايقها رفتند و عشق تنها در جزيره ماند. جزيره هر لحظه بيشتر به زير آب ميرفت و عشق در آب فرو رفته بود.
او نمي ترسيد زيرا ترس جزيره را ترك كرده بود. فرياد زد و از همه احساسها كمك خواست ، اماكسي به کمکش را نرسید.
در همان نزديكي قايق ثروتمندي را ديد و گفت: ثروتمندي عزيز به من كمك كن.
ثروتمندي گفت: متاسفم قايقم پر از پول و نقره و طلاست و جائي براي تو نيست.
عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات مي دهي؟
غرور پاسخ داد: هرگز ، تو درآب ترشدی و مرا تر ميكني.
عشق رو به غم كرد و گفت: اي دوست عزيز مرا نجات بده
اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدري غمگينم كه ياراي كمك به تو را ندارم بلكه خودم احتياج به كمك دارم.
در اين حين خوشگذراني وبيكاري از كنار عشق گذشتند ولي عشق هرگز از آنها كمك نخواست.
از دور شهوت را ديد و به او گفت: آيا به من كمك ميكني؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!
سالها منتظر اين لحظه بودم كه تو بميري يادت هست هميشه مرا تحقير مي كردي همه مي گفتند تو از من برتري ، از مرگت خوشحال خواهم شد
عشق كه نمي توانست نا اميد باشد رو به سوي خداوند كرد و گفت : خدايا مرا نجات بده
ناگهان صدائي از دور به گوشش رسيد كه فرياد مي زد نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدري آب خورده بود كه نتوانست خود را روي آب نگه دارد و بيهوش شد.
پس از به هوش آمدن خود را در قايق دانائي يافت
آفتاب در آسمان پديدار مي شد و دريا آرامتر شده بود. جزيره داشت آرام آرام از زير هجوم آب بيرون مي آمد و تمام احساسها امتحانشان را داده بودند
عشق برخواست به دانائي سلام كرد واز او تشكر كرد
دانائي پاسخ سلامش را داد وگفت: من شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بيايم شجاعت هم كه قايقش از من دور بود نمي توانست براي نجات تو بيايد
تعجب مي كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات حيوانات و وحشت رفتي؟
هميشه ميدانستم درون تو نيروئي هست كه در هيچ كدام از ما نيست. تو لايق فرماندهي تمام احساسها هستي.
عشق تشكر كرد و گفت: بايد بقيه را هم پيدا كنيم و به سمت جزيره برويم ولي قبل از رفتن مي خواهم بدانم كه چه كسي مرا نجات داد؟
دانائي گفت كه او زمان بود.
عشق با تعجب گفت: زمان؟
دانائي لبخندي زد و پاسخ داد: بله چون اين فقط زمان است كه مي تواند بزرگي و ارزش عشق را درك كند

Az Tamoome OOnaee Ke Vasam Nazarateshoonoo Neveshte Boodan Mamnoonam.
Faghat Mikhastam Tashakor Konam..
Have A Nice Time...
دست مزن! چشم ، ببستم دو دست

راه مرو ! چشم، دو پايم شکست
حرف مزن! قطع نمودم سخن 

نطق مکن! چشم، ببستم دهن
هيچ مفهم ! اين سخن عنوان مکن

خواهش نا فهمی انسان مکن
لال شوم ، کور شوم ، کر شوم 

ليکن محال است من خر شوم

زندگی صحنه ی يکتای هنرمندی ماست

اين غم كه تو صدامه زخم شب گريه هامه
ياد يه عشق كهنه اس كه هنوزم باهامه
با ما كه راه نيومد اين روزگار نامرد
صداي من بجز تو رو هر دلي اثر كرد
غصه و اشك و حسرت اول مشق عشقه
حالا همه مي دونن كه مشكي رنگ عشقه
كاشكي مي شد يه روزي بشي تو مهربونم
سر بذاري رو شونم خودم برات بخونم
از يه بغض قديمي ببين كجا رسيدم
ميون اين جمعيت بازم تورو نديدم
چه باشي چه نباشي از عاشقي مي خونم
تا آخرين عمرم يه مشكي پوش مي مونم
این روزا هرکی به فکر خودشه
دنیا پر شد از دو رنگی و ریا
دیگه نامردی شده کار همه
مرد و مردونگی رفت از تو دلا...
مشکی بمونید

رؤیای شیرینم، امید دیرینم
من اوج خوشبختی خود را در تو میبینم
ای تو درون من، ای روح بخش تن
ای عشق و احساس و محبت را تویی معدن
گر دوستان و آشنایان چشم من باشند
تو در من چون نفس هستی
بی چشم حتی میشود این زندگانی را گذر کرد
بی نفس هرگز
هرچی که دارم مال و منالم
آشتی و جنگم، قدرت سنگم
این دل تنگم، این دنگ و فنگم
مال شما
عمری که دارم، نور شب تارم
دل بیقرارم، چشم انتظارم
همه کارو بارم، آروم و قرارم
مال شما
بذارید بخونم، عاشق بمونم
عشقم مال خودم باشه
صدام واسه شما، خدام واسه خودم
مهرش توی دلم باشه
نقش خیالش، اوج جمالش
همیشه در نظرم باشه
نذارید بسوزم، چشم به در بدوزم
توی جوونی کمرم تا شه

میگفتم با خودم دیگه بریدم
دیگه به آخر جاده رسیدم
نفسهای ضعیف آخریم بود
فقط غم تنهایی هامو می آلود
تموم لحظه هام حسرت و افسوس
من و بغض و شب و سوسوی فانوس
تو وقتی که همه تنهام گذاشتن
دلم کندن زجا پا روش گذاشتن
تو روزایی همه دوری و دوری
هزار سال خستگی عمری صبوری
روزی که حتی سایه ام دشمنم بود
تو لحظه ای که وقت رفتنم بود
یکی پیدا شد و قفس رو وا کرد
تو اوج بی صدایی ها صدا کرد
یکی اومد که دوست داشتن میفهمید
منو از اون من مرده جدا کرد
نمیخوام که بره هیچوقت زدستم
فقط اون میدونه که خیلی خستم
همه گلدونارو دوباره جون داد
گلای بی زبونو باز زبون داد
تو روزایی که وقت مردنم بود
روزای سخت حسرت خوردنم بود
تو وقتیکه نفس یاری نمیکرد
همش اشک و همش رنج و همش درد